رضا قليخان هدايت
1366
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ملك فريب نهادند خويشتن را نام * بدانكه شان ز عطاى تو خوب گشت احوال غلط كنند كه هرگز ترا كسى نفريفت * نرفت و هم نرود در تو حيلت محتال اگر فريفته باشد كسى به دادن چيز * فريفته است به روزى مهيمن متعال مگر نداند اندازهء عطات همى * كه صرههاش همه بدره گشت بدره جوال زمين بزر تو زرين كند همى چهره * هوا بسيم تو سيمين كند همى اشكال دويست خدمت تو بار نيست بر يكدل * يكى عطاى تو بارست بر دو صد حمال سؤال رفتى پيش عطا پذيره كنون * همى عطاى تو آيد پذيره پيش سؤال همينكه گفت همه فخر شاعران بمنست * ز شعرگويان پرسيد بايدش احوال اگر بدعوى او شاعران مقر آيند * درست گشت و نماند اندرين حديث مجال فغان كنند و ز جودت فغان نبايد كرد * فغان ز محنت و از رنج بايد و اهوال همىبگويد كز شاعرى مرا بس بود * اگر بداندش از شاعرى بس است مقال نماند گويد ازين بيش جاى شكر مرا * به هر دو گيتى در روزنامهء اعمال