رضا قليخان هدايت
1357
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له با همه گيتى عدو يك تيرباران تو بس * نى غلط گفتم چه حاجت تير پيكان تو بس وانگهى كاندر نوردند آسمان چون نامهيى * آسمان جاودان از سقف ايوان تو بس دولت باقى چه گفت آن عمر بىانجام را * گفت راى او بگاه درد درمان تو بس قصيدهء لاميّه كه در شكرگزارى از صلات و انعامات سلطانى گويد اگر كمال بجاه اندر است و جاه بمال * مرا ببين كه ببينى كمال را به كمال من آنكسم كه به من تا بحشر فخر كند * هرآنكه بر سر يك بيت برنويسد قال همهكس از قبل نيستى فغان دارند * گه ضعيفى و بيچارگى و سستى حال من آنكسم كه فغانم بچرخ زهره رسيد * ز جود آن ملكى كم ز مال داد ملال روا بود كه ز بس بار شكر نعمت شاه * فغان كنم كه ملالم گرفت زين اموال چو شعر شكر فرستم از آن سپس بر شاه * نگر چه خواهم گفتن ز كبر و غنج و دلال بس اى ملك كه نه لؤلؤ فروختم بسلم * بس اى ملك كه نه گوهر فروختم بجوال بس اى ملك كه ازين شاعرى و شعر مرا * ملك فريب بخوانند و جادوى محتال بس اى ملك كه جهان را به شبهت افكندى * كه زر سرخ است اين يا شكسته سنگ و سفال