رضا قليخان هدايت

1348

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گر سكندر برگذار لشكر يأجوج بر * كرد سد آهنين آن بود دستان آورى سدّ تو شمشير تست اندر مبارك دست تو * كو سكندر گو بيا تا سدّ مردان بنگرى و له ايضا ايا شكسته سر زلف ترك كاشغرى * شكنج تو علم پرنيان شوشترى به زير دامن زلفت بنفشه بينم و تو * بنفشه را سپرى يا بنفشه را سپرى به شغل خويشتن اندر فتاده‌اى همه روز * همى زره شمرى يا همى زره شكرى اگر بدل بخلى خلق را مرا نخلى * و گر زره ببرى خلق را مرا نبرى از آنكه هست مرا حرز خدمت ملكى * كه شد شناخته زو راستى و دادگرى و له ايضا اى ترك مى برفته بيغما و خلّخى * هم سرو مشك زلفى و هم ماه گل‌رخى همچون بهار خرم در ديده خرمى * همچون هماى فرخ بر بنده فرخى مشكين خطى پس از چه سبب سيم‌عارضى * شيرين‌لبى پس از چه سبب زهر پاسخى خارج شود ز نعت خطت طبع عنصرى * عاجز شود ز وصف لبت طبع فرخى در هنگام فصد كردن سلطان اين قطعه را بديهه گفته و خوانده آمد آن رگ‌زن مسيح‌پرست * نيش الماس‌گون گرفته بدست طشت زرين و آب‌دستان خواست * بازوى شهريار را بربست