رضا قليخان هدايت

1335

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كعبه است براتش ز بزرگى ملكان را * كلكش حجر الاسود و كف چشمهء زمزم خون‌بستهء رنج از دل او يابد راحت * بر خستهء آز از كف او آيد مرهم و له ايضا اگر نبودى از بهر ملك او نبدى * نه چرخ را حركات و نه خاك را آرام ز پاى مركب توفير برگرفت شكيل * بملك توسن بىبند برنهاد لگام همىنوشتم اشعار شكر او روزى * حرير منظوم آمد ز شكر در اقلام كجا خزينهء زر و سفينهء گهرست * بدست شاه جهانست هر دو را انجام خدايگان خراسان همىبپردازد * خزينه را بسخا و سفينه را بحسام كلام و تيغ شه است آنكه جبرئيل امين * از آسمان سخن آورد آنگهى صمصام بدين ضمير بخسته است در دل حسّاد * بدان روان بفزوده است در تن خدّام يكى حصارى كش سر همى ستاره‌گراى * بناش كيوان بالا و سنگ آينه‌فام سپيده مرغ بر آن برج برفشاند پر * رميده رنگ بر آن سنگ برگذارد گام زمينش آهن و پولاد و برج گونهء كوه * بسان بيشه سر برج او پر از ضرغام سپاه خسرو مشرق بفر دولت او * چنان گرفتند آن برج را كه باز حمام در مدح سلطان محمود غزنوى گويد توانگرى و بزرگى و كام دل بجهان * نكرد حاصل كس جز به خدمت سلطان به صد دليل عيانست پادشاهى او * گر استوار ندارى همىنگر بعيان به سرّ علم نجوم اندرست قوّت او * كه كدخداى جهانست و پادشاه قران