رضا قليخان هدايت

1323

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نگر كه باد بر او بر چگونه مستوليست * كه گاه دايره سازد ازو و گه پرگار سوار سست شود پيش لشكرش گويى * كه لشكر شه آبست و كاغذ است سوار بفضل او نرسد هيچ معنى از پى آنك * كه اندكست معانى و فضل او بسيار و له ايضا عارضش را جامه پوشيد است نيكويى و فر * جامه‌يى كش ابره از مشكست و زاتش آستر طرفه باشد مشك پيوسته به آتش سال و ماه * و اتشى كو مشك را هرگز نسوزد طرفه‌تر چون تواند دل برون آمد ز بند حلقه‌اش * كه برون نتواند آمد حلقه‌هاش از يكدگر هركه مشك نيك و ديباى نكو خواهد همى * معدن هر دو منم پس گو بيا از من ببر زانكه تا زلفين او بوييدم و ديدم رخش * مغز من تبت شد است و ديدگانم شوشتر مهرش اندر جسم من آميخته شد با روان * چهرش اندر چشم من آميخته شد با بصر گشتم از عشقش چنين ناپارسا بر خويشتن * پارسا گردم بمدح شهريار دادگر آنكه در هر چيز دارد رسم همچون نام خود * وانكه در هر گام دارد كام چون نام پسر دستها زو پردرم شد لفظها زو پرثنا * چشمها زو پر عيان شد گوشها زو پرخبر پيش يزدان ملك را نبود خطر ليكن بملك * چون تو بايد پرخطر تا ملك ازو يابد خطر