رضا قليخان هدايت

1321

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هم در مدح محمود غزنوى گويد بهارى ابر چو دستش بديدگاه سخا * همه سخاوت خويشش نمود هزل و هدر بخويشتن برخنديد و از حسد بگريست * دليل خنده‌ش رعد است و آب ديده مطر بلشكر عدو اندر چو راى حرب كند * پسر حسد برد از بيم شاه بر دختر چراش عالم خوانى مخوان كه عالم را * نياز و ناز عديلست و نفع و ضر همبر هواى او همه نازست و هيچ نيست نياز * رضاى او همه نفعست و هيچ نيست ضرر ز تيغ او عجب آيد مرا كه صورت او * نگارهاى حريرست و رشته‌هاى گهر روان ندارد و اندر شود بتن چو روان * جگر ندارد و اندر شود چو خون به جگر ستاره نى و همه روى آن ستاره صفت * فلك نه و همه بالاى آن فلك چنبر ز بس‌كه ريخته گرديده خون دران دره * برنگ روين رويد گياه و برگ شجر ز باد و مرغ همىبگذرد چو باد و چو مرغ * ز دشت بىهنجار و ز كوه بىمعبر بحمله لشكر او آن كند كه باد بطبع * بپاى مركب او آن كند كه مرغ بپر اگر به تنگى سوراخ سوزن آيد راه * بسان رشته درو در رود بوقت گذر