رضا قليخان هدايت
1308
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو دولت جوان و چو دانش به نيرو * چو آتش بلند و چو دريا توانگر ايا زيردست تو هرچ آن مجسم * ايا زير قدر تو هرچ آن مقدر نه سعدى بگردون ترا نامساعد * نه مرزى بگيتى ترا نامسخر كند زشت را فعل راى تو نيكو * كند سنگ را فعل خورشيد گوهر تو آنى كه زرّين شود كشتهء تو * به پيش خداى جهان روز محشر كه زرين بود رويش و مانده باشد * ز پيكان تو استخوانهاش پرزر نكارد بهندوستان زعفران كس * ازآنپس كه شان زعفران بود زيور ازيرا كه شان باشد از هيبت تو * همهساله بىزعفران رخ مزعفر بدان سنگ رنگ آتش آب چهره * نه آب و نه آتش هم آب و هم آذر درخشى است گويى بمينا منقش * پرنديست گويى بلؤلؤ مشجر ز ديباى رومى ستاره نمايد * ز پولاد هندى پرند مطير نه با بند و آثار او بند دولت * نه با پشت و آثار او پشت لشكر رونده است و رفتنش در مغز شيران * خورنده است و خوردنش از خون كافر نه وهم است و گشتنش چون وهم بر دل * نه مغز است و بودنش چون مغز بر سر نرخشد چو او رخشد از گرد هيجا * درخش مصفا ز ابر مكدر به وقتى كه گرد سواران برآيد * بپوشد زمين و بجوشد معسكر تو آنجا چنان باشى اى شاه گيتى * كه اندر ميان گوزنان غضنفر شگفت آيد از مركب تو خرد را * كش از باد طبع است و از خاك منظر زمان گذشته است كش در نيابى * چو بگذشت از پيش چشم تو ديگر برجعت بر آنگونه باشد كه گويى * همى باز گردد زمانه مكرر به بالا چو صندوق نمرود باشد * به دريا چو صندوق فرخ سكندر چو وهم اندر آيد به هيجاز بىره * چو روز اندر آيد به بيداز كردر بگام پسين به رود گر برانى * به تقريبش از باختر تا بخاور نه جستن كند كم ز دريا به دريا * نه منزل كند كم ز كشور بكشور ز پيلان جنگيت گر وصف گويم * ندارد خردمند ناديده باور