رضا قليخان هدايت

1298

مجمع الفصحاء ( فارسي )

الحق پذيرفتم بجان پند نگار دل‌ستان * آوردم اندر زير ران صرصر تك كه پيكرى شكلش ز هول انگيخته سرمه بچشمش ريخته * غبغب فروآويخته چون دلبر سيمين برى كوهان او پروين‌نمون موزون‌تر از جوزا سرون * هيكل چو كوه بيستون از كوه بل افزون‌ترى باريك ساق و سخت‌سم فربه كفل باريك‌دم * هرگز نكرده راه گم در تيره‌شب بىرهبرى شاخش چو ماه يك‌شبه چشمش سيه‌تر از شبه * نامش چو ذكر شتر به مشهور در هر كشورى ثور از نهاد او خجل و زوى اسد را پا به گل * از دست و پايش مشتعل بر روى هر سنگ آذرى در پويه چون رقص آردى فرسنگها بگذاردى * وانگه كه تك برداردى گردش نبيند صرصرى اندر چنين سرماى دى كز وى ببندد خون و پى * مىآوريدم زير پى هر سنگلاخ و كردرى مىكردم از غم نالشى مىخوردم از وى مالشى * از خشت بودم بالشى وز خاك تيره‌بسترى در مناظرهء مى و بنگ بنظم آورده دى در ميان بادهء صافى مزاج و بنگ * در عرصهء دماغ من افتاد شور و جنگ بگشاد مى زبان كه منم دختر عنب * صافى تن و نشاطفزاى و عقيق‌رنگ گر در دهان رنگ ز من قطره‌يى چكد * بر روى شير رنگ تفاوت كند ز رنگ ور موشكى ضعيف ز من جرعه‌يى چشد * نشگفت اگر ز پنجه خراشد رخ پلنگ ممسك ز من به رايحه‌يى گر نفس زند * بخشد گهر بدامن و لؤلؤ دهد به تنگ