رضا قليخان هدايت
1279
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بنوك سنان بشمرى موى دشمن * بگرز گران بشكرى ترك و مغفر الا پادشاهى كه از سهم تيغت * مؤنث شود در رحمها مذكر زمين گر چو دوزخ شود گر چو دريا * زمان گر چو حنظل شود گر چو شكر منم بر زبان و دل خويش ايمن * زريبت مصفا ز شبهت مطهر ز گفتار بدگوى چون گرگ يوسف * ز تلبيس بدخواه چون شير مادر ميان من و دشمن من شريعت * طريقى نهاده است سهل و مشهر اگر گشت راضى به احكام ايزد * و گر سر نتابد ز دين پيمبر به حكم نياكان او باز گردم * سياوخشوار اندر آيم بآذر همى تا جهان گردد از نور و ظلمت * زمانى مصفا زمانى مكدر هميشه دو چشمت به ترك پرىرخ * هميشه دو دستت بزلف معنبر رخ بدسگال تو از آب دريا * دل دشمن تو ز آتش چو مجمر و له ايضا دوسه بيت ازين تغزل در اشعار عمادى ديده شد نسيم زلف آن سيمين صنوبر * مرا بركرد دوش از خوابگه سر گلافشانان ببالينم گذر كرد * پيامى داد از آن معشوق دلبر عتابى كرد و گفت اى سستپيمان * نيامد گفتههاى تو برابر ميان ما و تو عهد اينچنين بود * كه چون من ديگرى گيرى تو در بر شب تاريك من ز انديشهء تو * چو نفت اندوده مرغى پيش آذر كه اندر موج خون گم كرده هنجار * كه اندر بحر غم ببريده لنگر عقيق ابر طوفان بار چشمم * جهان كرده است پربيجادهء تر ز آه من اگر بگداختى كوه * بنرخ خاك بودى درّ و گوهر چو دريايىست هر شب خانهء چشم * چو كشتى آتشين سوزنده بستر نه دريا از تف كشتى شود خشك * نه كشتى از نم دريا شود تر ميان آب و آتش مانده حيران * خيالت در دل و ديده مصور