رضا قليخان هدايت

1277

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گياش از درشتى چو دندان افعى * هواش از عفونت چو كام غضنفر ز آبش اجل رسته از باد پيكان * ز خاكش خسك رسته وز خار خنجر نه جز ديو در ساحتش كس مساعد * نه جز وحش در وحشتش خلق ياور همىرفتمى در چنين خاك لرزان * چو كتف يتيمان عريان در آذر حصارى پديد آمد از دور گفتى * سپهريست رسته ز فولاد و مرمر نشيبش ز الماس گسترده مفرش * فرازش ز كافور پوشيده چادر ببالاش پوشيده افلاك انجم * بدامانش پنهان شده خاور و خور نه خورشيد را سوى بالاى اوره * نه انديشه را سوى پهناى او در يكى صورتى چون جهانى به پهنا * برآورده پيكر بفرق دو پيكر ز واديش عالم پر از تف دوزخ * ز بادش دو ديده پر از نيش و نشتر هوايى پر از آسمانهاى سيمين * زمينى پر از بوستانهاى بىبر در آن بوستان خاره و خار گلبن * در آن آسمان چشم نخجير اختر طريقى بر آن آسمان چون صراطى * چو موى سر زلف خوبان كشمر بجايى مسلسل چو هنجار ماران * بجايى شده راست چون خط محور چو شكل هلالى بصرح ممرد * چو شكل دوالى به سدّ سكندر رهى همچو بر آينه بر مهندس * نمونه خطى برنگارد به مسطر چو بر روى حرّاقه بر كرم پيله * همىرفتمى من بر آن راه منكر گهى دوخته پاى بر پشت ماهى * گهى سوده سر بر رخ نجم ازهر عديل و رفيق من اندر چنين ره * يكى اژدهاى خروشان چو تندر به قوت چو گردون به صورت چو دريا * به تندى چو طوفان به تيزى چو صرصر چنان اژدهايى كه از سهم و بيمش * فسرده شدى بحر و بگداختى بر من اندر كنارش پشيمان و حيران * همىرفتمى همچو عاصى بمحشر از اين‌سان شدم تا يكى سنگلاخى * چو قعر جهنم مخوف و مقعر يكى واديى چون يكى كنج دوزخ * در آن گنده مشتى خسيس و محقر گروهى چو يك‌مشت عفريت عريان * بكنجى چو گور يهودان خيبر