رضا قليخان هدايت

1262

مجمع الفصحاء ( فارسي )

320 على باخرزى اسمش ابو الحسن على بن حسن بن على بن ابى الطيب الباخرزى فاضل اديب اريب جامع فصيح مورخ سخى قادر ماهر بوده در عهد شباب كاتب ركن الدوله طغرل بيگ سلجوقى مىبود وجاهتى و جلالتى عظيم داشت به اختيار خود از عمل عزلت گزيد و پاى در دامن خلوت كشيد بمعاشرت احباب و مصاحبت اصحاب خورسند و به پيوند نامى دلبند پيوند يافت و عاقبت به دست او شهيد و بجنت شتافت و كان ذلك فى سنهء ثمان و ستين و اربعمائه اما صاحب تذكرهء هفت اقليم نوشته كه به ماه نام والى ابخاز تعلقى داشته و حساد او را كشتند علىاىحال او را ديوان عربى و فارسى بوده است و صاحب دمية القصر و ذيل يتيمة الدهر است گويند او را طرب نامه‌ييست مشتمل بر رباعيات بسيار . من افكاره هرآنگه كه چون من نيايم نخوانى * چنان باشد ايدون كه آيم برانى نخوانى مرا چون نخوانى كسى را * كه مدح تو خواند چو او را بخوانى كه را درخور خويش بر من گزينى * كه را در بر خويش چون من نشانى كه گر كهتر استاده باشد من آنم * و گر مهتر آزاده باشد تو آنى نديمى مرا زيبد از بهر آن را * كه من رسم آن نيك دانم تو دانى برآيم برافروزم اطراف مجلس * به نيكوحديثى و شيرين‌زبانى اگر شعر خواهى روانت برآرم * هم از گفتهء خود هم از باستانى و گر نامه بايد نبشتن ببافم * ز خطم يكى ديبهء خسروانى نه چشمم چرا گه كند روى ساقى * نه گوشم بدزدد حديث نهانى معربد نباشم كه نيكو نباشد * كه مى را بود بر خرد كامرانى يكى كم خورم خوش خرامم به خانه * غلامى بود مر مرا رايگانى برى در چو ديدار سلطان بجستم * نگفت او مرا دور شو لن‌ترانى