رضا قليخان هدايت
1213
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و ليكن از سر سيرى بود اگر قومى * به ترّه باز فروشند منّ و سلواى را چرا بشعر مجرد مفاخرت نكنم * ز شاعرى چه بد آمد جرير و اعشى را نه در حساب زن آيد نه در جريدهء مرد * اگرچه هر دو صفت حاصلست خنثى را اگر مرا ز هنر نيست راحتى چه عجب * زرنگ خويش نباشد نصيب حنّى را مرا بپرور و در كسب نام باقى كوش * كه اين ذخيره بمانده است معن و يحيى را جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز * خراب مىنكند بارگاه كسرى را فى النصيحة و الموعظة و الحكمة گيتى كه اوّلش عدم و آخرش فناست * در حقّ او گمان ثبات و بقا خطاست مشكلتر اينكه گر به مثل دور روزگار * روزى دو مهلتى دهدت گويى آن بقاست نى نى كه در زمانه تو مخصوص نيستى * بر هركه بنگرى به همين درد مبتلاست گردون خلاف عنصر و ظلمت نقيض نور * آتش عدوى آب و زمين دشمن هواست از سنگ گريه بين و مگو كان ترشّح است * از كوه نالهبين و مپندار كان صداست عقل است بر سر آمدهء كاينات كل * هم پايمال شهوت و هم دستخوش هواست و له بنموده خنجر تو در احياى ملك و دين * آن خاصيت كه در دم عيسى مريم است آنجا كه نعت صورت خوبان رود ترا * دل سوى قد نيزه و گيسوى پرچم است از روى قوت ارچه جوانست بخت تو * بر چرخ پير از ره رتبت مقدم است يكتا شده است رشتهء شاهى بعهد تو * الحمد للّه ار چه كه يكتاست محكم است و له ايضا گفتار تلخ از آن لب شيرين نه درخورست * خوش كن عبارتت كه لبت هرچه خوشترست تا برگرفتى از سر عشاق دست مهر * هرجا كه در هواى تو دستيست بر سر است آمد قيامتى بسرم تا بديدم آنك * رويت در بهشت و لبت حوض كوثر است