رضا قليخان هدايت

1201

مجمع الفصحاء ( فارسي )

شاه ركن الدّين كه دولت را مهيا دارد او * همچو باغ نوبهارى را مهنا آفتاب آن‌چنان كو هست بر مردم توانا روز جنگ * نيست گاه نور بر انجم توانا آفتاب رزمگاه از خون بدخواهان كند گاه خزان * همچو در ارديبهشت از لاله صحرا آفتاب با بد و با نيك يكسانست جود او مدام * نور يكسان افكند بر خار و خرما آفتاب آفتاب اعداش را از نور دارد بىنصيب * هست بر اعداى شه گويى كه اعدا آفتاب و له ايضا رخ و بر و لب آن دل‌فريب تازه‌نگار * يكى گلست و دويم سوسن و سيم گلنار لبش به بوسه و زلفش به مهر و چشم به عهد * يكى بخيل و دويم جابر و سيم قهار ز گور و آهوى و كبك درى ستد گويى * يكى سرين و دويم ديده و سيم رفتار ترا چو چشمهء حيوان و لاله و شكرست * يكى دهان و دويم چهره و سيم گفتار به ديده و دل‌وجان از تو من خريدارم * يكى كنار و دويم بوسه و سيم ديدار