رضا قليخان هدايت
1195
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مگر از اختر و تاج ملك آموختهاند * زلف و رخسار تو هر شام و سحر خنديدن نطفه را گر ز قبول در او مژده رسد * كند آغاز هم از پشت پدر خنديدن و له ايضا زرين شد اى عجب همه اطراف بوستان * نوعى ز كيمياست مگر باد مهرگان برگ ترنج شد عوض برگ شنبليد * شاخ درخت شد بدل شاخ زعفران گويى هرآن قصيده كه بلبل بهار گفت * بادش به زر نوشت بر اوراق بوستان شد نار سرخ لعبت باغ وز عشق او * خون جگر ز ديدهء انگور شد روان گر ناردان مسكن صفرست پس چرا * صفراى باغ دفع نگردد ز ناردان آن فصل شد گذشته كه اندر ميان باغ * چون روى دوست خرمن گل بود بيكران امروز نيست در همه گلها به راغ و باغ * جز اشك دشمن شه سادات ارغوان سلطان شرع و صاحب اسلام آنكه هست * بر تخت ملك و جاه سيادت خدايگان آن قاسمى كه بر در انعام او قضا * موضوع كرد قسمت ارزاق انس و جان جايش فزون از آنكه توهّم كند خرد * قدرش برون از آنكه تصور كند گمان اى از دم رضاى تو مشكين شده بهار * وى از كف سخاى تو زرين شده خزان صحن رواق مهر ترا مهر خاكروب * سطح سراى قدر ترا چرخ نردبان جايى كه راستى شود از طبعت آشكار * از شرم تير در تن خصمت شود نهان در مدح شمس الدّين محمد بن مؤيد الحدادى البخارايى الملقب به شمس خاله فلك اختر معنى صدف در يقين * گوهر واسطهء عقد شرف شمس الدّين عمدة الملك فروغ گهر حدادى * كه شكست از قلمش قاعدهء در ثمين سخنش سحر مبين است ولى از پى فهم * شعر كردند بزرگان لقب سحر مبين آسمان لخلخه سازد ز پى مغز نجوم * چون شود از قلمش مشك به كافور عجين