رضا قليخان هدايت

1187

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مخاطبه با زلف و مدح سيد مذكور فرموده اى زلف يار من زرهى يا زره‌گرى * يا پيش تير غمزهء جانان زره‌ورى نشنيده‌ام كه هيچ زره زهره پرورد * بر روى آن صنم زره زهره‌پرورى هاروت خوانمت من و داود گويمت * تا ديدمت كه زهره‌پرست و زره‌گرى برگل نهاده تودهء شمشاد و سنبلى * بر مه فكنده سايهء چوگان و چنبرى در خرمى چو سايهء طوبى و سدره‌اى * وندر جوار چشمهء حيوان و كوثرى مجمر همىنبايدت و عود نكهتى * آتش همىنسوزدت و مشك‌پيكرى گاه از لبانش صاحب ياقوت و لؤلؤى * گاه از لبانش حافظ مرجان و شكرى در ظلمتى و چشمهء حيوان كنى طلب * زلفى تو يا شبى خضرى يا سكندرى بالين و بستر تو ز نسرين و سوسنست * وز چين و تاب زينت بالين و بسترى باغى مگر كه معدن نسرين و سوسنى * چرخى مگر كه جايگه ماه و اخترى منزلگه تو با كف موسى برابرست * گر تو به گونه با دل فرعون همبرى گر قول فيلسوف نيى چون مسلسلى * ور خلق صدر شرق نيى چون معطرى و له ايضا اى زلف دلبر من دلبند و دل‌گسلى * گه در پناه مهى گه در جوار گلى گر در پناه مهى چون چرخ بد چه كنى * ور در جوار گلى چون خار دل چه خلى بر گل همىگذرى بر مه همىسپرى * دل را همىگسلى و ز دل نمىگسلى از اصل لاله نيى بر لاله معتكفى * از جنس زهره نيى با زهره متصلى دودى بر آتش رخ لرزان از آن سببى * درعى ز مشك سيه پرحلقه زان قبلى