رضا قليخان هدايت

1179

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا آمد شكسته‌دل شده با زلف پرشكن * وقت رحيل من بر من دلرباى من دستش ز زلف مشك پراكنده بر قمر * چشمش ز اشك لاله روان كرده بر چمن همچون دهنش ديده پر از درّ آب‌دار * گفتى همى به ديده رود درّش از دهن گه چشم من ستاره برآورد بىسپهر * گه جزع او عقيق برافشاند بىيمن او را وداع كردم و صبرم وداع كرد * آرى وداع صبر بتر در غم و حزن اى حبذا و سود ندارد ز حبذا * دل را به درد دلبر جان را به درد تن از من جدا شدند نه بر روى اختيار * چون من به اضطرار جدا گشتم از وطن ياران آن ديار و رفيقان آن مكان * سكّان آن مقام و قرينان آن قرن با من چشيده بادهء نزهت در آن طلل * با من كشيده دامن دولت در آن دمن آرى چو جور دور فلك بگذرد ز حد * زان پس به چشم اهل سنن نگذرد و سن شير از عرين كرانه كند آهو از قرين * مرد از وطن غريب شود اشتر از عطن چون شمع روى دوست نديدم همى به چشم * گفتى كه شمع روز نمانده است در لگن