رضا قليخان هدايت
1125
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز رفتنى همهدانى و مفردى ز غرور * ز بودنى همه دارى و مفلسى ز نظير مقدّمى تو ز احرار گاه فضل و كرم * چنان كه گاه نماز از كلامها تكبير ثنا و شعرى كاندر جهان شعار تو نيست * چو نيك نيك بينى نيرزد آن به شعير ايضا لشكر كشيد باد صبا سوى بوستان * شد باغ و بوستان همه چون روى دوستان پرمشك و عنبر است همه دشت و كوهسار * پرزر و گوهر است همه باغ و بوستان چون روى دوست شاخ شكوفه است و ياسمن * چون زلف يار شكل بنفشه است و ضيمران وشّى نهاد راغ ز بيجادهگون حرير * فرشى فكند باغ ز پيروزه پرنيان شمشاد و سرو بين كه قبا دارد و زره * نسرين و بيد بين كه سپر دارد و سنان گويى مصاف داد خزان با بهار نو * پيروز شد بهار گه جنگ بر خزان باران ميان دريا لنگر فروگذاشت * تا بركشيد ابر چو ملاح بادبان گلبن بسان كودك و چون مادرش به مهر * پستان نهاده ابر شب و روز در دهان طوطى زبان گشاده چو صوفى به وقت حال * تا برفكند ابر چو ابدال طيلسان بلبل همىسرايد و قمرى همىزند * اين مطربست گويى و هست آن مديحخوان