رضا قليخان هدايت
1111
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نيز موى و مور را لزوم ما لا يلزم كرده دلم چون ديدهء مور است و تن چون جانور مويى * نهفته آتشين مورى ميان مختصر مويى چو موران پايمال غم شد اين جسم چو موى من * شگفتى بين كه دارد با قضا تاب اينقدر مويى سر موى است و پاى مور در چشمم جهان يكسر * كه باشد در ميان مورى چو آيد در نظر مويى خطا گفتم كه در معده فزايد صد عنا مورى * غلط گفتم كه در ديده نمايد صد ضرر مويى منم مورى كه صد سر در سر مويى كنم وانگه * نمايم از سر حالت به هر صاحب بصر مويى دل مور است در چشم جهان از عشق دلدارى * كه با صد خون در گردن مبادش كم ز سر مويى كلاه افكندم و بستم كمر چون مور تا ديدم * عيانش از كله مارى نهانش در كمر مويى خطى دارد چو پاى مور و بالايى كه از رشكش * شود در بوستان هر لحظه سرو غاتفر مويى تنم چون مور در آبست و همچون موى در آتش * وزين ناكرده در سنگين دلش هرگز اثر مويى چو نى زين غصّه مىنالم كه روزى دور گردونش * دواند بر شكر مورى نمايد بر قمر مويى بسى ديدم نديدم در دهان چون دل مورش * از آن لعل درافشان فرق تا عقد گهر مويى