رضا قليخان هدايت

759

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زلفش فروگذاشته سر در شراب عيد * ديويست غسلگاه شده حوض كوثرش در ذكر شكار سلطان شروانشاه منوچهر اخستان ، بر لب دريا گفته در پردهء دل آمد بازيكنان خيالش * جان شد خيال‌بازى در پردهء وصالش بود آفتاب زردى كان روز رخ درآمد * صبح دو عيد بنمود از سايه هلالش چون صبح خوش بخنديد آن بيست و هشت لؤلؤ * من هست نيست گشته چون سايهء جمالش آن خال نيم‌جو سنگ از ذره نقطه كم * بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش دل خاك پاى او شد شستم به هفت آبش * جان صيد زلفش آمد ديدم به هفت حالش گه دست‌بوس كردم گه ساعدش گزيدم * لب خواستم گزيدن ترسيدم از ملالش از گرد جيش خسرو وز خون وحش صحرا * مشكين زره قبايش رنگين سپر قذالش ديدم كه سرگران بود از خواب صيدكرده * از صيدگاه خسرو كردم سبك سؤالش گفتم بديدى آخر رايات كهف امت * وان مهد جان مهدى چتر فلك ظلالش آن عمر خوار دريا وان روزه‌دار آتش * چون معتكف برهنه نه قوت و نه منالش وان تيغ شاه شروان آتش‌نماى دريا * دريا شده غريقش آتش شده زكالش