رضا قليخان هدايت
1087
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بپرسيد از آنها كه ديدند نشانها * كه تا شكر بگويند كه ما ازچه رهيديم رسيدند طبيبان ز ره دور غريبان * غريبانه نمودند دواها كه نديديم سر غصه بگو بيم ز دل غصه بروبيم * همه شاهد خوبيم همه چون مه عيديم طبيبان الهيم ز كس مزد نخواهيم * كه ما پاك روانيم نه ناپاك و پليديم حكيمان خبيريم كه قاروره نگيريم * و ما در تن رنجور چو انديشه دويديم دهان باز مكن هيچ كه اغلب همه جغدند * دگر لاف مپرّان كه ما باز سفيديم فى المحبه و الارادة در فروبند كه ما عاشق اين انجمنيم * تا كه با يار شكرلب نفسى دم بزنيم نقل و باده چه كم آيد كه در اين بزم دريم * سرو و سوسن چه كم آيد كه ميان چمنيم چون توى مشعلهء ما ز تو شمع فلكيم * چون توى ساقى بگزيده گزين زمنيم رسن جام تو ما را چو رهانيد ز چاه * ما از آنروز رسنباز و حريف رسنيم ما چو سيمرغ دعاييم كه بر چرخ پريم * ما چو سرهنگ صفاييم كه لشكر شكنيم ما چو سيليم و تو دريا ز تو دور افتاديم * به سر و روى دوان گشته بهسوى وطنيم شمس تبريزى سرمايهء لعلست و عقيق * ما ازو لعل بدخشان و عقيق يمنيم ايضا اى تو بداده در سحر از كف خويش بادهام * ناز رها كن اى صنم راست بگو كه دادهام گر تو برفتى از برم شوق نرفت از سرم * بر سر ره بيا ببين بر سر ره فتادهام چشم بدى كه بد مرا حسن تو در حجاب شد * دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشادهام چون نگشايد اين دلم جز به اميد عهد تو * نامهء عهد دوست را بر سر دل نهادهام