رضا قليخان هدايت

1055

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در صفت بهار و حقايق ارواح آمد بهار خرم و آمد رسول يار * مستيم و عاشقيم و خرابيم و بىقرار اى چشم و اى چراغ روان شو بسوى باغ * مگذار شاهدان چمن را در انتظار گويى قيامت است كه بركرده سر ز خاك * پوسيدگان بهمن و دى مردگان پار تخمى كه مرده بود كنون يافت زندگى * رازى كه خاك داشت كنون گشت آشكار شاخى كه ميوه داشت همىنازد از نشاط * بيخى كه آن نداشت خجل ماند و شرمسار آخر چنين شوند درختان روح نيز * پيدا شود درخت نكو شاخ بختيار لشكر كشيد شاخ درخت و بساخت برگ * اسپر گرفته ياسمن و سبزه ذو الفقار و له ايضا رحمه الله ترا سعادت بادا در آن جلال و جمال * هزار عاشق اگر مرد خون‌بهات حلال به يك دمم بفروزى به يك دمم بكشى * چو آتشيم به لطف تو اى لطيف خصال دل آب و قالب كوزه است و خوف بر كوزه * چو آب رفت باصلش شكسته گير سفال ترا چگونه فريبم كه در جوال كنم * كه اصل مكر توى و چراغ هر محتال تو در جوال نگنجى و دام را بدرى * كه ديده است كه شيرى رود درون جوال نه گربه‌اى كه روى در جوال و بسته شوى * كه شير پيش تو بر ريگ مىزند دنبال هزار صورت زيبا برويد از دل‌وجان * چو ابر عشق تو باريد در پى اقبال