رضا قليخان هدايت
1051
مجمع الفصحاء ( فارسي )
تو زادهء عدمى آمدى ز قحط دراز * ترا چه مرغ مسمن غذا چه كژدم و مار به ديگ گرم رسيدى گهى دهان سوزى * گهى سياه كنى جامه و لب و دستار خداست سير كن چشم اوليا و خواص * كه رستهاند ز خويش و ز حرص اين مردار و له طالب الله مثواه ندا رسيد به جانها ز خسرو منصور * نظر به حلقهء مردان چه مىكنى از دور چو آفتاب برآمد چه خفتهاند اين خلق * نه روح عاشق روز است و چشم عاشق نور بجنب بر خود آخر كه چاشتگاه شدست * از آنكه خفته چو جنبيد خواب شد مهجور مگو كه خفته نىام ناظرم به صنع خداى * نظر به صنع حجابست از چنان منظور روان خفته اگر داندى كه در خواب است * از آنچه ديدى نى خوش شدى و نى رنجور چنان كه روزى در خواب رفت گلخن تاب * به خواب ديد كه سلطان شدست و شد مغرور بديد خود را بر تخت ملك و از چپ و راست * هزار صف ز اميران و حاجب و دستور چنان نشسته بر آن تختبر كه پندارى * در امر و نهى خداوند بد سنين و شهور