رضا قليخان هدايت
1046
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا نوّر الله مرقده بازآمد آن مهى كه نديدش فلك به خواب * و آورد آتشى كه نميرد به هيچ آب بنگر به خانهء تن و بنگر به جان من * كز جام عشق او شده اين مست و آن خراب مير شرابخانه چو شد با دلم حريف * خونم شراب گشت ز عشق و دلم كباب چون ديده پر شود ز خيالش ندا رسد * كاحسنت اى پياله و شاباش اى شراب يك شعله نور حق اگرت در دل اوفتد * رخسارهات شود به نظر صد چو آفتاب ايضا آفتابى برآمد از اسرار * جامهشويى كنيد صوفىوار تن ما خرفهايست پرنفرت * جان ما صوفيئى است معنىدار بسر تست شاه را سوگند * با چنين سر چه مىكنى دستار چون رخ تست شاه را قبله * با چنين رخ چه مىكنى گلزار توبهها كرده بودى اى نادان * گشته بودى ز عاشقى بيزار عشق ناگه جمال خود بنمود * توبه سودت نكرد و استغفار اين جهان همچو موم رنگارنگ * عشق چون آتش عظيم شرار موم و آتش چو گشت همسايه * نقش و رنگش فنا شود ناچار تا بنگريست طفل گهواره * كى دهد شير مادر غمخوار هركه او را سماع مست نكرد * منكرش دان اگرچه كرد اقرار از ميان خويش را برون كن نيز * تا بگيرى تو خويش را به كنار سايهء يار به كه ذكر خداى * اينچنين گفته است صدر كبار تا نگوئى كه گل هم از خار است * زانكه هر خار گل نيارد بار موسى اندر درخت آتش ديد * سبز و تر مىشد آن درخت از نار شهوت و حرص مرد صاحبدل * همچنان دان و همچنين پندار صورت شهوتست ليكن هست * همچو نار خليل پرانوار شمس تبريز را بشر بينند * چون گشايند ديدهها كفّار