رضا قليخان هدايت

1043

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چرا دل بر اين كار وانگه نهيم * كه آنان برفتند و ما در رهيم و له ايضا يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه را بردريد چو بر پهلوى جان سپردن بخفت * زبان‌آورى بر سرش رفت و گفت تو دشمن چنين نازنين پرورى * ندانى كه ناچار زخمش خورى جهان‌آفرين گرنه يارى كند * كجا بنده پرهيزگارى كند ز جرمم درين مملكت جاه نيست * و ليكن بملكى دگر راه نيست فى المناجات شنيدم كه مستى ز تاب نبيد * بمقصورهء مسجدى در دويد بناليد بر آستان كرم * كه يا رب بفردوس اعلى برم مؤذن گرفت آستينش كه هين * سگ و مسجد اى فارغ از عقل و دين چه شايسته كرد كه جوئى بهشت * نمىزيبدت ناز با روى زشت بگفت اين سخن مرد و بگريست مست * كه مستم بدار از من اى دوست دست عجب دارى از فضل پروردگار * كه باشد گنهكارى اميدوار منم آن ز پاى اندرافتاده پير * خدايا بفضل خودت دست گير 266 شمس الدّين تبريزى قدّس سره و هو شيخ شمس الدّين محمد بن على بن داود التبريزى وى از مشاهير عارفين و از معارفت كاملين زمان خود بوده گويند پدرش از بيم تهمت مخالفين و از فرط حسن شمس الدّين تا هنگام دميدن خط وى را از خانه به در آمدن نخواست ازيرا در نزد نسوان زردوزى فراگرفت وزان پس او