رضا قليخان هدايت

754

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نخست از من زبان بستد كه طفل اندر نوآموزى * نه چون نايش زبان بايد نه چون بربط زبان رانش چنان در بوتهء تلقين مرا بگداخت كاندر من * نه شيطان ماند و وسواسش نه آدم ماند و عصيانش زهى تحصيل دانايى كه سوى خود شدم نادان * كه را استاد دانا بود چون من كرد نادانش درين تعليم شد عمر و هنوز ابجد همىخوانم * ندانم كى رقوم‌آموز خواهم شد ز ديوانش هنوزم عقل چون طفلان سر بازيچه مىدارد * كه اين نارنج‌گون حقه به بازى كرد حيرانش نظاره مىكنم ويحك در اين هنگامه چون طفلان * كه مشكين مهره آسوده است و نيلىحقه گردانش به اول نفس چون زنبور كافر داشتم ليكن * به آخر يافتم چون شاه زنبوران مسلمانش مگر مىخواست تا مرتد شود نفس از سر عادت * مرا اين سر چو پيدا شد بريدم سر به پنهانش ميان چارديوارى به خاكش كردم و از خون * سر گورش بينه و دم چو تلقين كردم ايمانش كه گور كشتگان باشد به خون اندوه بيرونش * و ليكن اندرون باشد به مشك آلوده رضوانش نترسم زانكه نباش طبيعت گور بشكافد * كه مهتاب شريعت را به شب كردم نگهبانش بلى خود همت درويش چون خورشيد مىبايد * كه سامانش همه شاهى و او فارغ ز سامانش