رضا قليخان هدايت
1034
مجمع الفصحاء ( فارسي )
برآمد همى بانگ شادى چو رعد * ز شيراز در عهد بو بكر سعد فى المثل يكى بر سر شاخ بن مىبريد * خداوند بستان نگه كرد و ديد بگفتا گر اين مرد بد مىكند * نه با من كه با نفس خود مىكند مگو جاهى از سلطنت بيش نيست * كه ايمنتر از ملك درويش نيست تهيدست تشويش نانى خورد * ملك غم به قدر جهانى خورد گدا را چو حاصل شود نان شام * چنان خوش بخسبد كه سلطان شام اگر سرفرازى به كيوان در است * و دگر تنگدستى به زندان در است چو خيل اجل بر سر هر دو تاخت * نمىشايد از يكديگرشان شناخت حكايت شنيدم كه يكبار در دجلهيى * سخن گفت با عابدى كلهيى كه من فر فرماندهى داشتم * بسر بر كلاه مهى داشتم سپهرم مدد كرد و دولت وفاق * گرفتم به بازوى دولت عراق طمع كرده بودم كه كرمان خورم * كه ناگه بخوردند كرمان سرم بكش پنبهء غفلت از گوش هوش * كه از مردگان پندت آيد به گوش اگر نفع كس در نهاد تو نيست * چنين گوهر و سنگ خارا يكيست غلط گفتم اى يار شايستهخوى * كه نفعست در آهن و سنگ و روى چنين آدمى مرده به ننگ را * كه بر وى فضيلت بود سنگ را نه هر آدميزاده از دد به است * كه دد ز آدمىزادهء بد به است چو انسان نداند بجز خورد و خواب * كدامش فضيلت بود بر دواب كسى دانهء نيكنامى نكاشت * كز آن خرمن كام دل برنداشت بدانديش مردم بجز بد نديد * بيفتاد و عاجزتر از خود نديد