رضا قليخان هدايت
1030
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به خدا اگر چو سعدى برود دلت به راهى * همهشب دمى نخسبى و نظر به راه دارى ايضا جور بر من مىپسندد داورى * زور بر من مىكند زورآورى بار خصمى مىكشم كز جور او * مىنشايد رفت پيش داورى عقل بيچاره است در زندان عشق * چون مسلمانى به دست كافرى بارها گويم بگريم پيش خلق * تا مگر بر من ببخشد خاطرى بازگويم پادشاهى را چه غم * گر به خيلش در بميرد چاكرى اى كه صبر از من طمع دارى و هوش * بار سنگين مىنهى بر لاغرى زانچه در پاى عزيزان افكنند * ما سرى داريم اگر دارى سرى چشم عادت كرده بر ديدار دوست * حيف باشد بعد ازو بر ديگرى اين سخن سعدى تواند گفت و بس * هرگدايى را نباشد جوهرى ايضا هركس به تماشايى رفتند به صحرايى * ما را كه تو منظورى خاطر نرود جايى يا چشم نمىبيند يا راه نمىداند * هركس به وجود خود دارد ز تو پروايى ديوانهء عشقت را جايى نظر افتادست * كانجا نتواند رفت انديشهء دانايى اميد تو بيرون برد از دل همه اميدى * سوداى تو بيرون كرد از سر همه سودايى زنهار نمىخواهم كز كشتن امانم ده * تا سيرترت بينم يكلحظه مدارايى