رضا قليخان هدايت

1022

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نه به خود مىرود گرفتهء عشق * ديگرى مىبرد به قلابش چه كند پايبند مهر كسى * كه نبيند جفاى اصحابش هركه حاجت به درگهى دارد * لازمست احتمال بوابش ناگزير است تلخ و شيرينش * خار و خرما و زهر جلابش ساير است اين مثل كه مستسقى * نكند رود و دجله سيرابش شب هجران دوست ظلمانيست * ور برآيد هزار مهتابش سعديا گوسفند قربانى * به كه نالد ز دست قصابش ايضا بيدل گمان مبر كه نصيحت كند قبول * من گوش استماع ندارم لمن تقول تا عقل داشتم نگرفتم طريق عشق * جايى دلم برفته كه حيران شود عقول آخر نه دل به دل رود انصاف من بده * چونست من به وصل تو مشتاق و تو ملول يك‌دم نمىرود كه نه در خاطرى و ليك * بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول روزى سرت ببوسم و در پايت اوفتم * پروانه را چه حاجت پروانهء دخول گنجشك بين كه صحبت شاهينش آرزوست * بيچاره بر هلاك تن خويشتن عجول ما را بجز تو در همه عالم عزيز نيست * گر رد كنى بضاعت مزجاة ور قبول اى پيك نامه‌بر كه خبر مىبرى به دوست * يا ليت گر به‌جاى تو من بودمى رسول