رضا قليخان هدايت
1020
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نه طريق دوستاريست نه شرط مهربانى * كه ز دوستى بميرند و ترا خبر نباشد چه خوشست مرغ وحشى كه جفاى كس نبيند * من و مرغ خانگى را بكشند و پر نباشد قمرى كه دوست دارى همه روز دل بر او نه * كه شبيت خون بريزد كه درو قمر نباشد چه وجود نقش ديوار و چه آدمى كه با او * سخنى ز عشق گويند و درو اثر نباشد شب و روز رفت بايد قدم روندگان را * چو به مأمنى رسيدند دگر سفر نباشد همهشب در اين حديثم كه خنك كسى كه دارد * مژهيى بخواب و چشمى كه بخواب در نباشد ايضا مجلس ما دگر امروز به بستان ماند * عيش خلوت به تماشاى گلستان ماند مى حلالست كسى را كه بود خانه بهشت * خاصه از دست حريفى كه به رضوان ماند خط سبز و لب لعلت به چه ماند دانى * من بگويم به لب چشمهء حيوان ماند چه كند كشتهء عشقت كه نگويد غم دل * تو مپندار كه خونريزى و پنهان ماند هركه چون موم به خورشيد رخت نرم نشد * زينهار از دل سختش كه به سندان ماند