رضا قليخان هدايت

1014

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا چكنده بنده كه گردن ننهد فرمان را * چكند گوى كه عاجز نشود چوگان را سرو بالاى كمان‌ابرو اگر تير زند * عاشق آنست كه بر ديده كشد پيكان را دست من گير كه بيچارگى از حد بگذشت * سر من دار كه در پاى تو ريزم جان را پنجه با ساعد سيمين نه به عقل افكندم * غايت جهل بود مشت زدن سندان را سعدى از سرزنش خلق بترسد هيهات * غرقه در بحر چه انديشد كند طوفان را و له ايضا ز اندازه بيرون تشنه‌ام ساقى بيار آن آب را * اول مرا سيراب كن آنگه بده اصحاب را مقدار يار هم‌نفس چون من نداند هيچ‌كس * ماهى كه در خشك اوفتد قيمت بداند آب را وقتى در آبى تا كمر دستى و پايى مىزدم * اكنون همان پنداشتم درياى بىپاياب را امروز حالى غرقه‌ام تا بركنارى اوفتم * آنگه حكايت مىكنم تا زنده‌ام غرقاب را فرياد مىدارد رقيب از دست مشتاقان او * آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را سعدى چو جورش مىبرى نزديك او ديگر مرو * اى بىبصر من مىروم او مىكشد قلاب را و له ايضا ماه‌رويا روى خوب از من متاب * بىخطا كشتن چه مىبينى صواب دوش در خوابم به آغوش آمدى * وين نپندارم كه بينم جز بخواب از درون سوزناك و چشم تر * نيمه‌يى در آتشم نيمى در آب