رضا قليخان هدايت

999

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زان ز خصمان همىنترسيدى * كز احد فتح مكه مىديدى بر تو ز ابليس كى نشيند گرد * كت سرافيل زير پر پرورد به دل از هيچ جاهلى منديش * مشك در هيچ خاندان مپريش كه كند خود ز بهر كين تو پاك * باد گيردار عارضش را خاك آنكه عمرش به سعى كركس بود * ملك‌الموت پشه‌اى بس بود گنجها دادهء ثنايابى * رنجها بردهء جزا يا بى راه بىزحمت تعب نبود * ماه بىعقدهء ذنب نبود زيرك از رنج بىخرد نرهد * چشم نيكو ز چشم بد نرهد نفس كل چون گل عدوت سرشت * نام او بر فراز يخ بنوشت تا كه خورشيد دينت روى نمود * نقش يخ را نه مايه ماند و نه سود بركشيد آن دل مجنب تو * از دوعالم عنان مركب تو آتش اندر مجاز و تلقين زن * آب تحقيق بر رخ دين زن اى بصف نعال مختصران * وى به انكار سوى من نگران گرچه با ما درين قرونست او * از همه قرنها برونست او تا نگويى كه جز بر ما نيست * خانه اينجا و خواجه اينجا نيست گفت تو كارساز فرع آمد * كرد تو مقتضاى شرع آمد شاكر گفت تست گفتارم * چاكر دست تست دستارم سر من يافت زان كف و گفتار * از درون مغز و از برون دستار من به مدح تو سرورى گشتم * من به دستار تو سرى گشتم جز مرا كيست كاندرين كشور * پيش دستار بود و اينك سر از پى شكرت اى سر احرار * از من اينك فصيح‌تر دستار شكرى گفتن از زبان درى است * شكر من هم زبان شكرى است پايم آن روز كه سوى تو شتافت * سر من همچو شمع جانى يافت آمدم باز تا چنان گردم * تا چو خورشيد جمله جان گردم به دو لفظ نكو كه بشنودى * يك در اندر فلك بيفزودى