رضا قليخان هدايت
991
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چشمشان تا ولايت آدم * اسمشان تا نهايت عالم در بقا از بقا فنا گشته * در جزا از جزا جدا گشته جسته ز چنگ خدمت حيوان * رسته از ننگ قدمت و حدثان معتكف در سراى راز همه * پرنيازان بىنياز همه در صفت اهل رضا و توحيد صف ديگر كه خاصتر بودند * بىدل و دست و پا و سر بودند فارغ از صورت مراد همه * برتر از كثرت تضاد همه خمشانى ز جان به آيينتر * ترشانى ز شهد شيرينتر ما عبدناك اجتهاد همه * ما عرفناك اعتقاد همه همه در نيستى به قوت هست * قابل قائل بلى و الست جسته از قسمت مآت و الوف * رسته از زحمت حدوث و حروف چشم وحدت نديده جسم يكى * علم آدم نخوانده اسم يكى جانفروشان بارگاه عدم * خرقهپوشان خانقاه قدم بنده ليكن چو سايهء عنقا * زنده ليكن چو صخرهء صما در كمال مقدر تقدير * چارتكبير كرده بر تكبير طوقدارانش برنبشته ز شوق * فلك الامر كله بر طوق ساخته هريك از ميان ضمير * از قل اللّه ثم ذرهم تير معبد خاك كوى تل كرده * منفذ آب روى پل كرده يفعل اللّه ما يشاء از هوش * ساخته بندهوار حلقهء گوش خورده يك باده بر رخ ساقى * هرچه باقيست كرده در باقى جان ايشان ميان آن كبراء * دفتر نقش انتم الفقراء همه از روى افتقار ولاه * لا شده در كمال إلّا اللّه نور ديدم در او رونده يكى * همچو ماهى رونده بر فلكى كه همىكرد از آن مسافت دور * خرقههاشان به تابشى پرنور