رضا قليخان هدايت

962

مجمع الفصحاء ( فارسي )

باغ گفت از راه ديده كاى سنايى چون تويى * بر چنين آواز و رنگ و بوى گردد مفتتن مجلس قاضى القضاة وقارى و حالش ببين * تا هم از خود فارغ آيى هم ز بلبل هم ز من رنگ و بوى بىوفاى ما چه بينى كايچ عقل * دل بدين تزويرها هرگز ندارد مرتهن سوى قاضى شو كه خلق و خلق او را بنده‌اند * نقش‌بندان در ختا و مشك‌سايان درختن ساكنى از حلم او خيزد چو جزم از حرف لم * برترى از علم او خيزد چو نصب از حرف لن من چه گويم گر ز فردوس برين پرسى تو اين * كز تو بهتر چيست گويد مجلس قاضى حسن نجم را باغ اين ثنا مىگفت در شاخ چنار * فاخته كوكوزنان يعنى كه كو آن انجمن چون به منبر برشوى و الشمس خواند آفتاب * چون فرود آيى ازو و النجم خواند ذو المنن مدعى بسيار دارى اندرين صنعت ولى * زيركان دانند سير از سوسن و خار از سمن و له ايضا اى زفر تو دين و ملك چنان * كه جهان از ورود فروردين مكن احسان خود به من ضايع * كه زبانم تهىست از تحسين من نگويم كه اين بد است و ليك * من نىام درخور چنين تمكين پيش چون من گرسنه‌يى ننهند * قرص خورشيد و خوشهء پروين كرد اكرام خود خليل و ليك * نخورد جبرئيل عجل سمين