رضا قليخان هدايت
957
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اين ديو سراى استخوانى را * در پيش سگان دوزخ اندازم با اينهمه رهبران و رهبر من * محرومم اگرچه محرم رازم بنهم كله و سر و پس از غيرت * بر هركه سر است گردن افرازم تا كار شود مگر چو چنگ آن دم * امروز چو ناى زارى آغازم با اينهمه تن چه مرد اين گورم * با اينهمه پر چه مرغ اين بازم گر فخر كنم بر آفرينش من * فرزند خليفهام رسد نازم چون رفت سنايى از ميان بيرون * آنگه سخن از سنايى آغازم در صفت تجريد و تحقيق و فقر و آزادى خود گفته بسكه شنيدى صفت روم و چين * خيز و بيا ملك سنايى ببين تا همه دل بينى بىحرص و بخل * تا همه جان يا بى بىكبر و كين پاى نه و چرخ به زير قدم * دست نه و ملك به زير نگين زر نه و كان ملكى زيردست * خر نه و اسب فلكى زير زين رسته ز تركيب زمان و مكان * جسته ز ترتيب شهور و سنين بوده چو يوسف به چه و رفته باز * تا فلك از جذبهء حبل المتين زير قدم كرده ز اقليم شك * تا به نهانخانهء عين اليقين كرده قناعت همه گنج سپهر * در صدف گوهر روحش دفين كرده براعت همه تركيب عقل * در تتق نكتهء نظمش رهين با نفسش سحر نمايان هند * در هوسش چهرهگشايان چين روح امين داده به دستش از آنك * داده به مريم زره آستين حكمت و خورسندى دينش بس است * تا چه كند ملك مكان و مكين گاه ولى گويد هست او چنان * گاه عدو گويد هست او چنين او ز همه فارغ و آزاد و خوش * چون گل و چون سوسن و چون ياسمين خشم بر اعداش نبوده است هيچ * چشم بر ابروش نديده است چين