رضا قليخان هدايت
950
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گهى بنفشه چرند و گهى سمن سپرند * گهى نگارگرند و گهى طرازنگار در مدح ابو المفاخر عثمان مختارى شاعر غزنوى گويد نشود پيش دو خورشيد و دو مه تارى تير * گر برد لمعهاى از خاطر مختارى تير آنكه پيش قلم همچو سنانش گه زخم * از پى فايده چون تير ميان بندد تير گر بزر وصف كند برگ رزان را پس ازين * برگ زرين شود از دولت او در مه تير آنچه فكرت همى از عقل تو يابد گه نظم * به همه عمر نيابد صدف از ابر مطير راوى آن روز كه شعر تو سرايد ز دمش * باد چون خاك از آن شعر شود نقشپذير از پى آنكه تو را مرد همىبيند و بس * معنى بكر همه بر تو دهد جلوه ضمير نام آن خواجه كه در مجلس شعر تو رود * تا گه صور بود بر همه جانها تصوير هرك را شعر تراشند و ليكن سوى عقل * در به خرمهره كجا ماند و دريا به غدير تو بىانديشه همىگويى در هر نظمى * آنچه يك هفته نويسد به صد انديشه دبير دهر در شعر نظيريم ندانست و ليك * چون ترا ديد درين شغل مرا ديد نظير و له ايضا عليه الرحمة فى المديحه اندر آن روزى كه پيدا گردد از چنگ يلان * نيزههاى ديده دوز و تيغهاى سينه در تيغها گردد ز حلق زردرويان سرخرو * نيزهها گردد ز فرق تاجداران تاجور از نهيب تيغ و بانگ سهم بگذارند باز * چشمها نفع عيان و گوشها حس خبر رو گذارد جان بىتن سوى بالا چون دعا * راه گيرد جسم بىجان سوى پستى چون قدر ناى رويين گويى آنجا نفخ صور آواز گشت * كز يكى بانگش رود روح از تن و نور از بصر