رضا قليخان هدايت

946

مجمع الفصحاء ( فارسي )

او چو تنگ شكر و گشته سراسيمهء خواب * من چو طوطى بر او شسته در انديشه خور خود كه داند كه در آن نيم‌شب از مستى او * تا چه برداشتم از بوسه و هر چيزى بر در مدح سلطان بهرام شاه غزنوى فرموده اى بىسببى از ما رفته به آزار * وى مانده ز آزار تو ما سوخته و زار دل برده و بگماشته بر سينهء ما غم * گل برده و بگذاشته در ديدهء ما خار ما در طلب زلف تو چون زلف تو پيچان * ما در هوس چشم تو چون چشم تو بيمار اى خوى تو با بوى تو هم آتش و هم عود * اى رنگ تو با جنگ تو هم مهره و هم مار از خنده جهان‌سازى و از غمزه جهانسوز * در صلح دلاويزى و در جنگ دل‌آزار در لطف لبان تو لطيفى است ستمكش * در قهر ميان تو ضعيفى است ستمكار ما از تو وفا چشم نداريم از يراك * تو تركى و هرگز نبود ترك وفادار از چنگ ميازار دو گلنار سمن بوى * وز زهر ميالاى دو ياقوت شكربار ما را ز فراق تو خرد هيچ نماندست * اين بىخرديها همه معذور همىدار