رضا قليخان هدايت
942
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مگردان عمر من چون گل كه در طفلى شوم كشته * مگردان حرص من چون مل كه در پيرى شوم برنا به حرص ار شربتى خوردم مگير از من كه بد كردم * بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا به هرچ از اوليا گويند ار زقنى و وفقنى * به هرچ از انبيا گفتند آمنا و صدقنا و له ايضا تا چرخ برگشاد گريبان نوبهار * از لاله بست دامن كهپايهها ازار گلزار بين ز سبزه پر از آب نارگون * كهسار بين ز لاله پر از نار آبوار پنج زمين چو افسر شاهان پر از گهر * شاخ شجر چو گوش عروسان پر از نثار بر شبه چنگ باز شده غنچههاى گل * بر مثل پاى شير شده پنجهء چنار زينجا خروش عاشق ز آنجا نشاط دوست * زينجا نفير زير و ز آنجا نواى زار بر هر طرف بهشتى و در هر بهشت حور * در هر چمن نگارى و در هر نگار يار مرغى به هر درخت و نوايى به هر وطن * شاهى به هر طريق و عروسى به هر كنار ايضا مدح سلطان بهرام شاه اى خندهزنان بوس تو بر تنگ شكر بر * اى طنزكنان نوش تو بر رنگ گهر بر نظارگيان رخ زيباى تو در راه * افتاده چو زلف سيهت يك به دگر بر ماند به دل سخت سياه تو از آنست * هم بوسه و هم گريهء حاجى به حجر بر ديوانه بسى دارد در هر شكن و پيچ * آن سلسلهء مشك تو بر طرف كمر بر در زينت و در رنگ كلاه و كمر خويش * زحمت چه كشى در طلب گوهر و زر بر اين اشك من و رنگ رخ من ببر اى شوخ * اين را به كله برزن و آن را به كمر بر چندين چه نمايى شر از آن چشم چو آهو * خير البشر اينجا و تو مشغول بشر بر سلطان همه مشرق بهرام شه آن كو * بهرام سپهرش بسزد بنده بدر بر