رضا قليخان هدايت

929

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ازبس‌كه دست و كيسهء ما سيم و زر فشاند * نه سيم ازين برآيد و نه زر از آن برون بسيار مه‌وشان الف‌قد درين ديار * از ما ربوده‌اند دل‌وجان به صد فسون ما نيز عاشقى بگزيديم تا شديم * زين‌سان ميان‌شكسته چو دال و نگون چو نون روزان شبان به چهرهء سيمينشان شديم * مفتون چنان‌كه خون دل از ديده شد برون قامت چو شد خميده و پيرى زره رسيد * كم شد مزه بزه نتوان كرد زين فزون دردا و حسرتا كه ز امروز تا به مرگ * گمراه مانده‌ايم و كسى نيست رهنمون ايضا فى المطايبه بيمار گشت و زار نگارين من ز درد * چون زعفرانش گشت رخ لعل لاله‌گون گفتم چه چاره سازمت اى دلرباى من * كز درد و رنج تو دل من گشت پر ز خون گفت از پى معالجه بر دنبلم طبيب * روزى نهاد مرهم شنگرف و داخلون گفتم كه داروييست مرا و آن هلاهل است * تنديش بس گران و نهادنش بس زبون معجون كارسازى خوانند مرد را * آميخته ملاحده از بهر آزمون شادان شدم چو از وى دستور يافتم * اندر فتاد باد به نامى من اندرون در نيم‌شب به پيشم شد ماه آشكار * تا سقف خانه نور برآمد ستون ستون رباعيات تيرى دارم چو گردن شير شما * پرهاست درو چو پشت شمشير شما گر برنهم و سنگ بود زير شما * از سنگ به سنگ در شود تير شما