رضا قليخان هدايت
893
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چون ابروى ليلى به نشان دادن مجنون * چون قامت وامق ز جدا ماندن عذرا پيچيده به تركيب چو خلخال نگارين * باريك به صورت چو ميان بت يغما همچون زه پيراسته بر شقهء ازرق * همچون علم دوخته بر حلهء خضرا چون بر ورق سيم يكى دايره از زر * چون بر سر منشور يكى نادره طغرا مانندهء آن شكل كه از بهر تداوى * بر نبض عليلان بود انگشت مسيحا رخشنده بدانسان كه به هنگام تبسم * ناگه لب خود باز كند زنگى زرقا چون چشمهء سيماب روان گشته ز كهسار * چون شعلهء آتش به گه باد به صحرا مانند يكى دايرهء زر كه بتابد * يك ثلث ازو بر طرف جامهء ديبا در ظلمت شب بر صفت آتش اسلام * كز شرق فروزان شود اندر دل دروا از قبضه جدا گشت مگر خنجر بهرام * بنهاد عطارد قلم از دست همانا يا آهوى سيمين بدويد از سر تعجيل * ناگاه بيفكند يكى شاخ به صحرا گويى كه يكى لاله زردست به وادى * يك برگ ازو بر لب وادى شده پيدا سياح رياضتكش گردندهء راكع * تنها رو لاغر بدن مسرع شيدا گه ديده نزارى ز رها كردن منزل * گاهى شده فربه ز جدا گشتن همتا مطلوب خلايق شده در وقت نحيفى * مفتون شده بر وى همه چون گشت توانا چون ماهى گردنده كه افتد به گه موج * بر ساحل دريا و كند ميل به دريا چون گوشهء رخشنده قدح بر لب كوثر * چون دستهء ابريق جنان در كف حورا صافى چو سر طشت برون آمده از آب * خالى چو لب جام جدا مانده ز صهبا گه شبه كمانى كه به هنگام تغلب * گيرند به كف ناموران در صف هيجا گه مثل دواتى كه بود از زر خالص * در پيش جلال الوزرا صاحب و الا دستور جهان صدر نكونام على خلق * مشهور جهان قطب زمن فاضل دانا برهان وى اين بسكه بزرگان اقاليم * كردند به درگاه وى امروز تولا جز عيسى مريم نبود با دم معجز * جز موسى عمران نبود با يد بيضا از بهر مصالح كند از فكرت صافى * امروز بيان هرچه بود لازم فردا