رضا قليخان هدايت
872
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا مرا بدين دل اندهپرست سودايى * كجا رسد كه كنم دعوى شكيبايى چو او به مصر دلم يوسف است و جان عزيز * چه باشد ار بكشم محنت زليخايى ز عشق اوست كنون ماه و پهلوى لاغر * چگونه با او پهلو زند به زيبايى زهى به غارت جانها و تركتازى دل * غلام هندوى زلفت هزار يغمايى به ملك حسن تو گويى خلل رسد كه دمى * سنان غمزه به خون دلى بيالايى سراچهء دل من تنگ عرصهايست درو * غم فراخ روت چون كند به تنهايى چو سايه در پس پردهنشين كه خوش نبود * كه گويم اى شده چون آفتاب هرجايى ز نور عارض رخشنده همچو مردم چشم * به كلبه در ز پس هفت پرده پيدايى و له ايضا كجا رسد به جناب تو آفتاب كه نيست * به لطف پردهنشين شوخچشم بازارى زهى به غارت دلها ختائيان مژه * گرفته هندوى زلف ترا به سردارى دلم به شكل دهان تو شد كه از تنگى * درو بود ره انديشه هم به دشوارى به غمزهء تو نگويم چرا شكستى عهد * كه خود ز تيغ نديدست كس وفادارى