رضا قليخان هدايت
861
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در پاش در زمانه همى ديدهء من است * جز من كسى نيافت مگر يار مهربان نىنى كه هركه كجا درّ فشانده ديد * آن را به جود صاحب عادل برد گمان گردون نخست پايه و شعر رهى دويم * آن را كه بر جلال تو آيد به نردبان و له ايضا خدايگان بزرگان شرق سيف الدّين * كه هست گرد سمندت عبير عارض ماه به نزد آبشناس آنكس است طعمهء موج * كز آب علم تو دارد طمع گذر به شناه به قيروان خبر از سايلى همىگويند * نعوذ باللّه اگر جود تو شود آگاه به بارگاه تو بسيار گشت زاير از انك * فسانه كرمت كرد راهها كوتاه ضياى راى تو ظلمت چنان زدود از دهر * كه جز گليم رهى در جهان نماند سياه مرا سخاى تو تا هست كم نبايد مال * مرا بقاى تو تا هست كم نيايد جاه و له شنيدهام كه جهان را به قيروان مانده است * قديم گنجى و واى ار كفش بداند واى خدايگانا آنى كه سوده اقبالت * كلاه گوشه براين چرخ لاجورد قباى كجاست آنكه همىگفت در زمانه منم * به مال دشمن مال و به راى ملكآراى ادب نهان و هنر ضايع و شرف بىقدر * ائمه خوار و رعيت اسير و خلق گداى و له ايضا اى مبارك بناى گردونساى * نزهتت دلفريب و جانافزاى سر شاهان تاج فرسوده * بر درت گشته آسمانفرساى آسمان گفت آستان توام * واى ازين لافهاى منكر واى