رضا قليخان هدايت
858
مجمع الفصحاء ( فارسي )
عنا و انده و درد و بلا و محنت و رنج * مطولى است همه لفظ عشق مختصرش دل از وصالش هرچند كيسهها بردوخت * هنوز حاصل او هيچ نيست از كمرش و له ايضا دلا نگفته بدم من ترا هم از اول * كه دلبران را درخورد قول نيست عمل نخست دل نه تويى از عناش مستهلك * نخست كس نه منم از جفاش مستأصل به هر طرف كه نظر برگمارى از غم او * هزار همچو من و تو بود اقل اقل ز چرخ دل بستاند لبش مرا چه خطر * ز سنگ خون بچكاند غمش ترا چه محل حديث بىزرى من رهى به ده بردى * اگر نبستى بر تار موى سيمين تل سمنبرى كه اگر سورتى شود تلخى * به شان پاسخ چون زهر او بود منزل مه زرهور و دام ستاره گير افتاد * چو نقش زلف و رخش خواست بست كلك ازل هرآنچه باشد در دهر باشدش بدلى * مگر كه حضرت مخدوم من امام اجل از آن سمند تو فربه سرين بود كاجزاش * ز عشق داغ تو آيند جمله سوى كفل بزرگوار زين عالم هنر دشمن * به غايتى است غم و رنج من كه لا تسأل