رضا قليخان هدايت

855

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بيار آن چو لب لعل يار تا سازيم * ز تاب آتش او در هواى دى مأجور چو يار هست مساعد شراب هست لطيف * گناه دل بود ار بعد ازين بود رنجور ز رنج چرخ چه نالى كه كرده صد جرحت * چو باده دارى در رنج او نه‌اى معذور خراب شو ز شرابى كه نور لمعهء او * گذاره كرده از سقف طارم معمور سرور عيش صبوحى مباد جز آن را * كه در شراب به صبح آورد شب ديجور على الخصوص كه باشد سرود مجلس او * ثناى آنكه بود دور عالمش مأمور و له ايضا چه مايه رنج كشيدم ز يار تا اين كار * بر آب ديده و خون جگر گرفت قرار هزار محنت و درد و بلا و نامش عشق * هزار گونه بلا و جفا و نامش يار ز تيغ ريخته بادا به خاك آن خونى * كه درد عشق تو آن را نريخت بر رخسار هزار فتنه برانگيخت نرگست خفته * نعوذ باللّه اگر خود يكى شود بيدار در تهنيت سور تطهير فرزند وزير گويد نثار جان گرامى سزد درين تطهير * كه دل سرورفزايست طبع لهوپذير گذشت آنكه دل از انده آمدى به فغان * نماند آنكه تن از محنت آمدى به نفير