رضا قليخان هدايت

851

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مى صافى بسى نوشد خز ادكن بسى پوشد * كسى كو را بود درگاه تاج خسروان مسكن خداوندى كه بگريزد معايب از صفات او * بر آن‌گونه كه از اوصاف يزدان خيل اهريمن و له نگارا تا تو از سنبل طراز ارغوان كردى * رخ چون ارغوان من به رنگ زعفران كردى ز مشك موى من كافور پيدا گشت از آن حسرت * كه تو كافور روى خود به مشك اندر نهان كردى به صنعت در ميان عدل ظلمى را مكان دادى * به حيلت از كنار شرع كفرى را عيان كردى ز عشق آتش زدى چندان به دلها در كزان آتش * همه اطراف روى خود سراسر پردخان كردى حصارى ساختى از خط بگرد عارض و زان پس * ملاحت را درو تا حشر حبس جاودان كردى و له ايضا اى طلعت تو بر فلك حسن مشترى * من مشتريت را به دل و ديده مشترى با طلعت چو لاله و زلف چو سنبلى * با عارض چو سوسن و چشم چو عبهرى از چهره رشك مشترى و ماه و زهره‌اى * وز طره شرم غاليه و مشك و عنبرى من سيم و زر ز اشك و ز رخسار ساختم * تا ديدمت كه شيفته بر سيم و بر زرى در كار من فتاده زره‌وار صد گره * تا پيشه كرد زلف سياهت زره‌گرى زلف تو شد زره‌گر و عارض به زير او * از بيم تير غمزه گرفته زره درى پيدا و ظاهر است بر احوال ما دو چيز * آثار عاشقى و علامات دلبرى