رضا قليخان هدايت

848

مجمع الفصحاء ( فارسي )

شبى دراز و ز حيرت فلك در او ساكن * و ليك از دل من هجر يار برده سكون مهى كه كرد تنم را به بند هجر اسير * بتى كه كرد دلم را به داغ عشق زبون زبان من شده از وصف زلف او عاجز * روان من شده بر نقش روى او مفتون چو نون و چو الفست او با بر و بالا * و زو شده الف قد من خميده چو نون فراق يار بود صعب در همه هنگام * و ليك باشد هنگام نوبهار افزون كنون كه دست طبايع بسان فراشان * به باغ و راغ بگسترد فرش بوقلمون كنار باغ همه پرخزاين دارا * فضاى راغ همه پردفاين قارون فراغ از گل و گل‌رخ در اين‌چنين فصلى * ز امهات جنونست و الجنون فنون منم كه چون همه جهال باغ و راغ فنا * ز لهو رفتم و رفتم ز باغ و راغ برون بر آن براق نشستم كه هست پيكر او * چو بيستونى و در زير او چهار ستون گهى به شكل پلنگان دونده در كهسار * گهى به شبه نهنگان رونده در جيحون قرارگاه افاعى همه جبال و قفار * مقام‌گاه شياطين همه سهول و حزون