رضا قليخان هدايت

838

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چون انتقال كرد به‌سوى جوار حق * در حال از آن سپاه خزاين نماند اثر گر شعر بو المعالى حاصل نداشتى * كى دادى از معالى او بعد ازو خبر فى الحكمة و الموعظة و النصيحة جهان سراى غرور است نى سراى سرور * طمع مدار سرور اندرين سراى غرور فساد دين همه در جمع خواسته است ترا * هميشه همت در جمع خواسته مقصور ز حال عقبى چون گمرهان مشو غافل * به مال دنيا چون ابلهان مشو مغرور مده به دنيا عقبى كه عاقلان ندهند * بدين سفينهء ظلمت چنان حديقهء نور تو در معاصى و حور و قصور دارى چشم * بدين‌طريق نيايد به دست حور و قصور به خير كوش كه الا به خير نتوان يافت * نعيم روضهء خلد و نسيم طرهء حور بساز كار كه وقت رحيل نزديكست * مدار آنچه نه دور است از دل خود دور ز بارگاه الهى رسول مرگ اين بس * كه عارضين چو مشك تو گشت چون كافور از قصيده محذوف الالف اوست خسرو مسلك‌بخش كشورگير * كه ز خلقش به عدل نيست نظير قصر مجد و شرف بدوست رفيع * چشم فضل و كرم بدوست قرير نه چو قدرش علو شمس و قمر * نه چو خلقش نسيم مشك و عبير همتش هست همچو چرخ بلند * فكرتش هست همچو بدر منير نيست جز عين صدق و صورت حق * هرچه دستش همىكند تقرير نيست در عقد در و عقده سحر * هرچه دستش همىكند تحرير هرچه بخشند بحر و كوه به عمر * هست در جنب بخشش تو حقير بيضهء مملكت به تست مصون * روضهء مكرمت ز تست نضير همت تو ز روى رفعت و قدر * برده بر گوشهء سپهر سرير وقت بخشش ز دست مكرم تو * بحر قلزم همىخورد تشوير چرخ در جنب قدر تو چو زمين * بحر در پيش دست تو چو غدير