رضا قليخان هدايت

25

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز مسجد سوى ديرم برد زلف عنبرين او * به گردن جعد پرپيچش چو زنارست پندارى دو رخ آشفته و مى در كف و مستانه مىآيد * پريشان كرده مو از باده سرشارست پندارى * * * غمم را نيست پايانى درين دوران حيرانى * بياور ساقيا جامى به من زان راح ريحانى خطرناك و بلاخيزست راه عشق مه‌رويان * نبينى اندر آن وادى بجز روى پريشانى اگر خواهى خلاصى يا بى از رنج و غم و محنت * بنه بر درگه پير مغان از صدق پيشانى رباعيات حقايق آياتست دورى تو كرده زار و رنجور مرا * بى روى تو ديو در نظر حور مرا گر يك نظرت بار دگر دست دهد * از هر دوجهان بسست منظور مرا و له ايضا ديدار تو ديدنم ميسر نشود * بختم به تو ماه‌روى رهبر نشود هرچند دل از آتش هجرت سوزد * اما داند كه چون تو دلبر نشود * * * باران ز هوا همچو سرشكم آيد * از آمدنش به دشت رشكم آيد محتاج چمن به آب باران نبود * آنجا كه چو سيل از مژه اشكم آيد