رضا قليخان هدايت
23
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز ازل خوب سرشتند ملائك گل تو * ليكن اين حيف كه كردند ز آهن دل تو همهجايى و ندانيم كجايى اى دوست * ره نبردند حريفان تو در منزل تو دل عشاق به ديدار نكوى تو خوشست * ره ندارند به جايى بجز از محفل تو و له جان مشتاقان فداى زلف عنبرساى تو * توتياى چشم عشاقست خاك پاى تو عالمى مدهوش خواهد گشت تا حشر اى صنم * گر برافتد پرده از آن چهر مهرافزاى تو در همه دلها بود جاى تو اما گوييا * در دل ويرانهء من تنگ باشد جاى تو * * * اى روى ماه تو را صد بنده همچو پرى * از رفتن تو رسد خجلت به كبك درى تشبيه روى تو را هرگز به مه نكنم * زيراكه در نظرم زيباتر از قمرى خورشيد بزمگهى سلطان هر سپهى * شايستهء كلهى زيبندهء كمرى پيش تو بنده شدن بهتر ز پادشهى * پاى تو بوسه زدن خوشتر ز تاجورى دادى به كف قدحم در عين تشنهلبى * كردى ز خود خبرم در عين بىخبرى فارغ ز هر دهنى كردى به يك سخنم * هرگز چنين سخنى نشنيدم از دگرى تا در محيط غمت افتاده كشتى من * آسوده دل شدهام از موج هر خطرى من با سپر چه كنم اى ترك سختكمان * زيراكه مىگذرد تيرت ز هر سپرى بگذشتى از سر كين بر شاه ناصر دين * بر قبلهگاه زمين زينسان مكن گذرى * * * زلف مشكينت به رسم دلبرى * مىكند ما را ز جان و دلبرى ساعتى بر گردنم زنجير نه * اى صنم از آن دو زلف چنبرى كافر عشقت چه خوش گفت اى صنم * كز مسلمانى بهست اين كافرى