رضا قليخان هدايت

16

مجمع الفصحاء ( فارسي )

باده‌يى صاف چو دلهاى حكيمان إله * تلخ چون زاهد سجاده‌فكن در بازار تا به كى باشم در دست جهان زار و اسير * تا به كى باشم از دست غمت در آزار عاشقان را به سر كوى تو نه راه و نه اسم * سوگواران را بهر تو نه خواب و نه قرار از غزليات معرفت‌آميز طرب‌انگيز است ساقى بيار بادهء گلگون براى ما * تا بگذرد ز چرخ برين جاى پاى ما در ساكنان هفت فلك خواب و خور نماند * از نالهء دمادم و از هاىهاى ما در زندگى گذر نكنى سوى ما و ليك * رحمى به دل بيار ز بعد فناى ما ايضا به بستان در بهاران چون گل نسرين شود پيدا * خجل گردد چو يار من به صد تمكين شود پيدا تكلم چون نمايد معجز عيسى شود ظاهر * تبسم چون نمايد خوشهء پروين شود پيدا به فرداى قيامت كى ز جا فرهاد برخيزد * مگر وقتى كه در چشمش رخ شيرين شود پيدا اگر تا حشر بشكافند كوى آن ستمگر را * تن مسكين شود ظاهر دل خونين شود پيدا و له ساقى مست اگر مى دهدم امشب را * به قدح بايد از اول بنهد خود لب را گر به بالين من آيد شبى آن لاله‌عذار * تا ابد صبح نخواهم من مسكين شب را