رضا قليخان هدايت
51
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دل افسر مشكن چون شكنى چاره مخواه * هيچكس شيشهء بشكسته نپيوست به هم و له تو سست عهدى و ما سخت روى در طلبيم * تو را تمام طرب ما تمام در تعبيم خراب آن لب ميگون و چشم مخموريم * نه همچو خلق خراب از سلالهء عنبيم به پيش حكم تو از فرق تا قدم گوشيم * براى ذكر تو از پاى تا به فرق لبيم ز كيمياى محبت كه ريخت در دل ما * عجب نباشد اگر زرد روى چون ذهبيم به نخل عشق تو آويختيم ليك چه سود * كه دست كوته از آن شاخهاى پررطبيم و له من سودازده با لعل تو سودا دارم * جان به كف دارم و يك بوسه تمنا دارم مست چشمان توام خلق برآنند كه من * مستى از بادهء جام و مى مينا دارم گوييم چشم بپوش و به رخ من منگر * برنگيرم ز رخت ديدهء بينا دارم رو سوى گلشن و بستان نكنم من كه ز اشك * دامن خويش پر از لالهء حمرا دارم